Tuesday, April 10, 2012

Think hard on what you think! 

Monday, April 09, 2012

When a man thinks he has no unique role in a relationship unless he is the primary provider and protector, he's being plain pathetic. Men who think I'm mean for saying this are also pathetic! 

PS: If you're angry, remember I'm not talking about a man's feelings, I'm talking about what he "thinks". 
One of my biggest fears in life is to become cheesy, sometimes I get really close!


PS: This post was originally meant to be: "One of my biggest fears in life is to act like, or worse, become like people I despise!" 

Saturday, March 17, 2012

We ♥ You



به مردمان ایران
به تمام پدران، مادران، فرزندان، برادران و خواهران

برای آنکه جنگی میان ما باشد، ابتدا ما باید از یکدیگر بترسیم، باید تنفر داشته باشیم. 
من از شما نمیترسم. من از شما متنفر نیستم. 
من حتی شما را نمیشناسم. هیچ ایرانی تا به حال به من آزاری نرسانده است. من حتی تا به حال هیچ ایرانی ی را ملاقات نکرده م، ... فقط یک نفر در موزه ای در پاریس، آدم خوبی بود. 

اینجا، در تلویزیون، گاهی یک ایرانی میبینم که از جنگ حرف میزند. من مطمئنم که او نماینده ی تمام مردم ایران نیست. اگر شما هم کسی را در تلویزیون خودتان میبیند که از بمباران کردن شما حرف میزند ... مطمئن باشید که او هم نماینده ی تمام ما نیست. 

من نماینده ی رسمی کشورم نیستم. من یک پدر هستم و یک معلم. من خیابان های شهرم را میشناسم، با همسایه هایم، خانواده ام، شاگردانم، دوستانم صحبت میکنم و به نمایندگی از تمام آنها ... ما شما را دوست داریم. ما نمیخواهیم که هیچ آسیبی به شما برسانیم. 
در مقابل ما میخواهیم با شما ملاقات کنیم، قهوه ای بنوشیم و درباره ی ورزش صحبت کنیم ... 

به تمام آنهایی که مثل ما فکر میکنند، این پیغام را منتشر کنید و کمک کنید تا پیغام ما به مردم ایران برسد

رانی، تل آویو





To the Iranian people

To all the fathers, mothers, children, brothers and sisters

For there to be a war between us, first we must be afraid of each other, we must hate.
I'm not afraid of you, I don't hate you.
I don t even know you. No Iranian ever did me no harm. I never even met an Iranian…Just one in Paris in a museum. Nice dude.

I see sometime here, on the TV, an Iranian. He is talking about war.
I'm sure he does not represent all the people of Iran.
If you see someone on your TV talking about bombing you …be sure he does not represent all of us.

I'm not an official representative of my country. I m a father and a teacher. I know the streets of my town, I talk with my neighbors, my family, my students, my friends and in the name of all these people …we love you.
We mean you no harm.
On the contrary, we want to meet, have some coffee and talk about sports.

To all those who feel the same, share this message and help it reach the Iranian people.

Ronny, tel aviv








Monday, January 23, 2012

تاریخ،‌ تاریخ موجود کثیف و خشنی ست. تاریخ شخصی، تاریخ عمومی، تاریخ جهانی. هیچ چیز، هیچوقت بهتر و هیچ وقت بدتر نمی شود. همینی ست که هست. داستان ها همه تکراری ست. دردهاست که بزرگتر میشود. عمیق تر میشود. برای همین است که آدمها باید بمیرند و قبل از اینکه بمیرند آدمهای جدید تولید کنند که کسی بار درد را بر دوش بگیرد. 

باشد که در تاریخ ثبت شود که من نمیخواهم با تاریخ هیچ نسبتی داشته باشم. 

پ.ن. امروز بابام رفت سفر مدیتیشن ده روزه با قطع ارتباط با دنیای مجازی و واقعی. من فیسبوکم رو تعطیل کردم. 

Analyze This

I want to become an actress, dancer, musician, ... I'm turning 30 in a few months. Is it too late?

Wednesday, January 18, 2012

دور تسلسل تربیت

اولین و آخرین باری که تو مدرسه از معلم سیلی خوردم سال اول دبستان بود. دختری که رو نیمکت پشتی من مینشست مداد سیاه ش رو گم کرده بود و مشق ش رو با مداد آبی نوشته بود، خودش هم میدونست که توبیخ خواهد شد. معلم کلاس تا دفتر مشقش رو دید بدون توضیح خواستن شروع کرد به زدن ش. من هم که داستان رو از اون دختر شنیده بودم بلند شدم و با توضیح دادن داستان سعی کردم ازش دفاع کنم. یادم نمیره چهره ی خانم احمدی رو که یک ثانیه مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد هم یک سیلی حواله ی گونه من کرد و ادامه داد. بعد این داستان گویا مدرسه مامان و بابا رو خواسته بودند و توجیه کرده بودند که پدر و مادر این بچه ها خودشون تقاضا میکنند که معلم ها بچه ها رو کتک بزنند، چون «این بچه ها تا کتک نخورن حرف گوش نمیدن و چیزی یاد نمیگیرن». پیشنهاد داده بودند که مامان و بابا من رو ببرن یه مدرسه دیگه که «فرهنگش شبیه تر به فرهنگ خانواده» من باشه. همکلاسی هام موندن و باقی کتک زدن ها.  

حالا هم اوضاع فرق زیادی نکرده. دوستام تو ایران کتک میخورن، تحقیر میشن، اون کسایی هم که دارن کتک میزنن هیچ علاقه ای به گوش دادن حرفهاشون ندارن. قصد تنبیه و تربیته. قصد عبرت سایرینه، بعضی مامان باباها گفتند که بزنید، این بچه های ما بدون گوشمالی آدم نمیشن. سایرینی هم که مخالفند و بی پدر مادری که صداشون به جایی برسه، دفاع اگر بکنند خودشون سیلی میخورند. اگر هم نه، پیشنهاد میشه که یا تشریفشون رو ببرن جایی که فرهنگشون شبیه تر باشه یا خفخون بگیرند.  ما هم اومدیم اینور، ... همکلاسی هامون موندن و باقی کتک زدن ها. 


Thursday, January 12, 2012

سیاتل

سیاتل بدی نیست. آفتاب نداره اما ویتامین دی دوهزار همه جا پیدا میشه. بارون هم همچین کمکی همیشه میاد، اما همه جا چتر نذری هم پیدا میشه. بدترین ویژگی سیاتل اینه که اون موقع که آخر شب میشه دلت میخواد بشینی با رفقای این ور و اونور دنیا چند کلمه سر و کله بزنی همه ی دنیا در خواب ن!‌ یه دو ساعت ناقابله همه ش، ... از دست این روزگار!

Monday, November 28, 2011


اندی موجود خیلی شاد و خوشحالیه. استعداد افسردگی هم داره، اما به طور کلی تا حالا نشکسته اونجوری که وقتی به چاله ی افسردگی میافته، دستگیره نداشته باشه!‌ در زمینه ی کار هم سر و گوشش همه ش میجنبه. کار براش تفریحه و هر چند سال یه بار میره سراغ یه بیزنس جدید  و وقتی شروع میکنه به خوب پول در آوردن حوصله ش سر میره و دلش یه کار جدید میخواد!‌ من رو یاد جوونیهای خودم میندازه.


چند وقت پیش دوباره چند روزی دمغ بود و دلش کار «پر معناتر» میخواست. وسط بلند بلند فکر کردناش برگشت و گفت:‌«من فکر میکنم کار به ذاته بیمعناست. تنها چیزی که معنا داره خانواده و زندگی مشترکه!‌ فکر میکنم فقط وقتی آدم میشم و میچسبم به یه کار که بچه دار بشم!» منو نگاه کرد و همچین چشاش برق میزد که انگار منتظر بود من بگم خوب حالا که اینطوره بیا بریم بچه دار شیم که تو آدم شی. 


فکر کنم جدی ترین جمله ای که تا حالا بهش گفته باشم این بوده:‌ «بدون مادرم، هرگز!»

Thursday, November 10, 2011

با هم بودن را تعریف کن.

Sunday, September 25, 2011

گزارش یک آدمکشی


گزارش آدمکشی رو خوندم. این خبرها رو ناخودآگاه فیلتر میکنم هر روز، روز تعطیل، روز زیر و رو کردن خبرها، رسیدم به گزارش آن آدمکشی، گزارش اعدام قاتل روح الله داداشی! در صفحه ی طرفداران قهرمان. اسمش رو گذاشته بودند «حواشی اعدام قاتل» و صفحه پر از اشاره به قاتل با صفاتی شبیه به «بچه قرتی» و «بدخواه پهلوان» ... پسر بچه ی هفده ساله!‌ 


گزارش با این جمله شروع شد: «قاتل داداشی در زمان رفتن به روی چهارپایه دو بار پایش لغزید و با صدای بلند گریه می‌کرد و طلب بخشش داشت.» قلبم لرزید ...

ادامه داشت:‌« با آمدن «علی‌رضا. م» نزدیک پانزده هزار جمعیت حاضر شروع به فریاد زدن کردند. عده‌ای به وی فحاشی کرده و برخی سوت و کف می‌زدند که با هدایت برگزارکنندگان مراسم،‌ فریادهای الله اکبر در فضا طنین انداز شد.


«و بالاخره اینکه، علی‌رضا م قاتل روح‌الله داداشی در زمان اجرای حکم حالت روحی نامتعادلی داشت. وی در زمان رفتن به روی چهارپایه دو بار پایش لغزید و با صدای بلند گریه می‌کرد. علی‌رضا مدام اسامی ائمه اطهار (ع) به ویژه امام حسین (ع)، امام رضا (ع) را فریاد می‌‌زد و طلب بخشش می‌کرد. وی حتی نام برخی از نزدیکانش از جمله مادر خود را فریاد زده و از اولیای دم طلب عفو داشت که البته صدایش در همهمه حاضران گم بود.»


و البته صدایش در همهمه ی حاضران گم بود. 


حاضرانی که تشویق میکنند، 
حاضرانی که تقبیح میکنند، 
حاضرانی که میگریند،
پانزده هزار نفر حاضرانی که حتی اگر بخواهند هیچ، هیچ، هیچ از پسشان بر نمی آید برای پسرک هفده ساله ای حالت روحی نامتعادلی دارد هنگامی که با پای خودش به مقتلش میرود، پسرک هفده ساله ای که پایش میلغزد، پسرک هفده ساله ای که مادرش را صدا میکند ... 


ای وای ...


و همان سوال همیشگی «چه میتوان کرد؟» که وای بر ما که هنوز جوابی برایش نداریم. 

Friday, June 10, 2011

حدیثم چه خوش آمد که شبانگه میگفت، بر در جیتاکی با دف و نی ترسایی

Kant argues that the principle questions of traditional metaphysics are insoluble:
1. Is there a God?
2. Do we have free will?
3. Is there a life after death?

My hunch is that the answers to these questions are
1. No
2. Yes
3. No at the moment, but yes in the future!

Saturday, June 04, 2011

سانتی مانتالیزم مینیمال، ناشی از تراژدی های بی پایان، امیدوار به حماسه ای دیگر


روزگاری بود، روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما چیره،
شهر سیلی خورده هذیان داشت، بر زبان بس داستانهای پریشان داشت،
زندگی سرد و سیه چون سنگ، روز بدنامی، روزگار ننگ،
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دلمردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد،
در شبستان های خاموشی، می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی،
ترس بود و بالهای مرگ،
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ،
سنگر آزادگان خاموش،
خیمه گاه دشمنان پر جوش،

آسمان آرزو بی رنگ،
آسمان اشک ها پر بار،
گر مرو آزادگان دربند،
روسپی نامردمان در کار!

کاش میشد نگذاریم که تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما براندیشند!

کاش میشد که آرش بود،
کاش میشد که جان در تیر کرد.
کاش میشد کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد.



چون هاله.

یه روز یه ترکه بود،‌ به اسم میرحسین موسوی.
یه روز یه لره بود، به اسم مهدی کروبی.
مدتی است خبری ازشان نیست.
دل ما تنگشان ... تنگِ تنگ!

Wednesday, June 01, 2011

One could not even wish patience for a family that is known for their patience, and tolerance, and perseverance. And how ironic it is to listen to Haleh's interview that was done few hours before her father's funeral, and her own death, remembering her father's most memorable quotes advising the younger generation not to ever seek vengeance, that on the path to seek justice, every step has to be just, and righteous. I believe in his words, and I believe he truly believed and practiced them. Doesn't matter how much we might disagree with "Nationalist-Religious Movement" people, but who can ever disagree that they are among the most righteous, ethical, and genuine people one could ever encounter in politics, and they deserve our utmost respect.



Watch from 0:10:00


I was just updated by a friend who attended Haleh's funeral. She was buried, at night, in silence. Security forces outnumbering mourners. This is more tragic than Ashoora.

As Haleh said, Ezat Sahabi left with hope, Haleh left with Ezat [literary meaning "honor"] and we're left with the memory of their last words, their heritage, and a future to make.

Saturday, April 23, 2011

Experiencing these feelings is normal, but so is death!

Sunday, April 10, 2011

هیچ وقت الزام وجود واسطه رو درک نکرده م و نخواهم کرد. واسطه غلط را درست نمیکند. واسطه دروغ را راست نمیکند.
واسطه لذت را کم میکند. حقیقت را باید لخت کرد و در آغوش کشید. بی واسطه.

Saturday, April 09, 2011

So unoriginal, but so familiar ...



I'm ill with a fever, I feel like a child
I lay in the dark 'til morning came.
And it's so unoriginal
But I feel it worse at night
And I know it's not terminal
But I'm near half dead with fright
And freezing cold.

But sooner than wake up
To find it all unchanged
I'll sleep through the day till the daylight ends.
'Cos it's so familiar
As it comes around again
The same taste to everything
The same unbroken chain
That still remains.